خرید بک لینک
همیشه فکر میکردم باید انقدر همه چیز را زیر و رو کرد تا بتوان برای حالات، احساسات، حرف ها، کارها، آدم ها و ... اسمی پیدا کرد . فکر میکردم آدم اینگونه به آگاهی میرسد و من آگاهی را از هر چیز دیگری بیشتر دوست داشتم. اما الان فکر می کنم آن چیزی که اسم نمی پذیرد ناب تر است . زیر باران داشت ترک 13ام در دنیای تو ساعت چند است پخش میشد، همه چیز ساکت بود. قلب ساکت بود مغز ساکت بود. ساعت صفر شد، در یک لحظه واحد شدم و فهمیدم که به سکوت و سکون رسیده ام . فقط یک چیزی مانند یک حضور حس میشد! بی درد، بی رنج، بی فکر! خالی از هر ترس و هر حسابگری! یک حضور شفاف حتی بی دوست داشتن! اما عاشقانه! یک حضور بی نقص! کامل! در یادم نمی آمد هیچ وقت چیزی انقدر کامل بوده باشد. تازه و خنک بود و پر از لذت... اما خالی از شعف و حتی خالی از حزن! شبیه یک شب در وسط کویر نا کجا آباد بود. پر از هیبت . پر از مسخ شدگی... پر از تاریکی شب و پر از روشنایی ستاره ها! به قدر کافی نه تاریک بود و نه روشن... همه چیز کامل بود و هیچ اسمی نداشت و من فهمیدم آن چیز ها که اسم ندارند را من بیشتر دوست میدارم... به آن سکوت و سکون رسیدن را...شبیه

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

فکر میکنم که تمام آدم های دنیا دست کم یک بار کسی را زیاد دوست داشته اند! یا یک روزی میرسد که برایشان زمان می ایستد و همه چیز دنیا روی یک اسلوموشن میرود جز پلک زدن های چشمی یا خنده های بلند لب هایی! و اکثرشان یک روز خم شده اند! یا از نرسیدن و یا از رفتن! بعد خودشان را متقاعد کرده اند که ما آدم های شکل هم نبودیم! یک روز دست از خیال کشیده اند! باز ایستاده اند و دیگر به کسی خنده های بلند یا چشم های برق زننده تحویل نداده اند! همیشه باز سر بزنگاهی دلشان گرفته، دلشان ریخته! مثلا آن روز که توی تاکسی کسی بوی عطر او میداده! یک روز که توی ترافیک ماشین بغل دستی آهنگ مورد علاقه او پخش میشده! یا روزی که در جمعیت کسی مثل او راه میرفته و یک آن در شلوغی دست دیگری را گرفته و گم شده است! * همه ی این ها را میدانم، اما فکر میکنم آیا همه ی آن ها راه های مرا رفته اند؟ آیا همه ی آن ها قدر من دوست داشته اند؟ آیا همه ی آن ها داستان های مرا گذرانده اند؟ بعد فکر میکنم همه ی آدم ها درباره ی دل شکسته یشان و آدم هایشان همین فکر را می کنند . من اولین نیستم و آخرین هم نخواهم بود! بعد فکر می کنم نکند رسم دنیا همین شده

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

ما نسل بزرگ شده با فیلم و سریال های زیرنویس داریم . ترس را از آن ها یادگرفته ایم، خنده را، دوستی را و از همه مهمتر دوست داشتن را... اینگونه شدیم که از دوست داشتن های شبکه های ملی خودمان و خوابیدن با مانتو شلوار و هاگ پراکنی و درنتیجه تهوع دم صبح به عاشقانه های هالیوودی پناه بردیم . به کازابلانکای همفری بوگارت و اینگرید برگمن، به آن تایتانیک فراموش نشدنی، به راس و ریچل سریال فرندز... آنقدر با آن ها زندگی کرده ایم که اینگونه شدیم که حتی با زبان بیگانه ابراز عشق کرده ایم! برایمان گفتن آی لاو بو از دوستت دارم و عاشقتم ساده تر شد ! کم کم در رابطه هایمان انگلیسی فکر کردیم و برگردان آن ها را از دست دادیم! مانوس با لاو شدیم و عشق یادمان رفت... اما بعضی است کلمات است که در فارسی معادل ندارند، معادل هم داشته باشند مقصود مطلب را درست نمی رسانند، در برگردان آن ها به فارسی در کلمه جا نمیشوند... مثل give up مثل let go مثل over you مثل move on ... این ها رو به فارسی ترجمه نکنین و دوستت دارم هاتون رو به انگلیسی...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23


می دونی گردان بره، نفر برگرده یعنی چی؟

امروز تمام شهر را، تمام کشور را، تمام دنیا را بغض گرفته بود... بغض آدم هایی که هنوز بر نگشته اند و شاید هیچ وقت...

امروز برای ایران 11 سپتامبری بود، بدون تروریست ها، بدون جنگنده...امروز مردمی بودند برای فیلم گرفتن با گوشی هایشان، امروز قالیباف بود، قوه ی قضاییه بود... امروز تلخ ترین روز تهران بود...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

این دو روز همه اش دیالوگ عزت الله انتظامی تو فیلم مینای شهر خاموش بعد زلزله ی بم میاد تو گوشم: *چه عشقایی که اون زیرن...*

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

در این دنیا، هر چیزی را زمانی هست! زمانی برای شکفتن، زمانی برای خزان، زمانی برای رسیدن و زمانی برای رها کردن... هر چیزی را زمانی هست! باید به زمان اجازه داد که کارش را کند! که زمان بهترین درمانگر و بهترین روشن کننده است! نباید دست و پا زد و بیشتر غرق شد! بابد بگذری و همه چیز را به زمان و خدا واگذار کنی... -ما هیچ، ما نگاه-

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

تهران را یک لایه برف سرد گرفته، نشسته ام رو به پنجره ی شمالی بدون پرده در آشپزخانه و خودم را چای لیمو و عسل مهمان می کنم، پایم را روی صندلی دیگر دراز میکنم، اهنگ سالواتوره آدومو پخش میشود و چشمانم را به برف های سفید میدوزم و گه گاه عبور عابران را نگاه میکنم...از همه مهمتر که به هیچ چیزی فکر نمی کنم! نهایتا به لباس هایم فکر کنم! شلوار طوسی و بلوز سبز با حاشیه ی گل دار و سوییشرت یاسی رنگ و کلاه آبی و فکر کنم هیچ وقت تا این حد ماکسیمال نبوده ام! راحت و فارغ از قید و بندهای همیشگی... بشنوید tomba la neige: متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

یه خواب بد دیده بود، دیشب بهش پیام دادم نترسی بخوابی ها! + گفت: از کجا میدونی میترسم؟؟ خب من اینو از اونجایی میدونستم که سه سال پیش توی خواب همچین حالتی سراغم اومده بود، خوب خوب یادمه که خواب بودم و انگار یه چیز سنگین افتاد رو قفسه ی سینه ی من و شروع کردم گلوم رو فشار دادن، میدونستم خوابم اما بیدار نمیشدم! دست و پا میزدم اما بیدار نمیشدم! داد میزدم بیدار نمیشدم! یه بار که خیلی بلند داد زدم از صدای خودم از خواب پریدم! بعد اون شب ها می ترسیدم بخوابم... - بهش گفتم : نترس هیچیت نمیشه اما هر وقت ترسیدی یه جمله ای رو بگو... + .... من سالهاست که قبل خواب میگم : الا بذکرالله تطمعن القلوب...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

عشق را از عشقه گرفته اند...و عشقه آن گیاهیست که که در باغ پدید آید ، در بن درخت...اول بیخ در زمین سخت کند ،سپس سر بر آرد و خود را در درخت پیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند .و هر غذا که به واسطه آب و هوا به به درخت میرسد ، به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود .و همچنان است در عالم انسانیت که خلاصه ی موجودات است... -سهروردی-

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

می دانم من روزی او را جا خواهم گذاشت، مثل حواس پرتی های همیشگی ام، مثل آن چیزهایی که هیچ وقت نفهمیده ام جا مانده اند! رفته رفته آنقدر سبک و غبار مانند میشود که من عبور می کنم و او جایی جا می مانند! مثل عطر جا مانده از یک حضور...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 21:23

صفحه بندی